X
تبلیغات
زندگی در کوهستان - قلمی به رنگ سبز

زندگی در کوهستان


  به نام همان آفریدگار دانا


تار و پود اندیشه ام را در کنار هم می گذارم تا بافته شود رنگ بگیرد گوشه ای از آنچه در دل خواهم داشت.برای روح سرکشم برای رویاهایی دور و دست یافتنی برای همانها که دوستشان دارم برای سرسبزی دشت ها برای جاری همیشه زلال برای سنگ هایی سرد برای صدای پرنده ای با سینه ای سرخ برای گل های سفید و زرد در حاشیه یک خط برای تابش تابنده ای بی همتا می نویسم...

می نویسم برای همه بود ها و نبود ها می نویسم برای آنچه دیده هایم به رویش گشاده شد.می نویسم برای تک تک لحظه ها و گذر ثانیه های این سفر که سبزتر از هر پهنه ای در آغوش زمان حل شد.

سفر برای یافتن همسفر برای عبور از یک امتداد برای یک دم ماورای این هستی برای پاکترین ها ادامه خواهد داشت.

می نویسم با عشقی وصف ناشدنی به سرشارها به آنچه هر کسی نتوان دید می نویسم از زبان باد همان رهگذر همیشگی کوهساران همان پیک تیزپای البرز در تک تک ستیغ های زاگرس.وزنده در دره های کوچک و بزرگ همان پر صدای شکوه گر...


پاکوب-عکس از وبلاگ غریبه


آغاز یک پرواز



...و اما روحی مصمم مرا می کشاند

و شوق دیدار سرزمین های پرآوازه در سینه ام می جوشید

...و من خانه ام را رها کردم

همچون پرنده ای که آشیانه اش را رها می کند.

ابن بطوطه



و آنان که رفتند و نامشان جاری است بر دلهامان و آغاز هر بهار به یادشان خواهیم بود جاودانه بمانید بر فرازهای دور بر سرزمین های پر غرور بر پهنه پر سرور

تقدیم به روح پاک محمد اوراز-مقبل هنرپژوه-داوود خادم-مهدی اعتمادی فر-لیلا اسفندیاری 




اقلیم آوازهای برفی-عکس از اکبر چلوئیان


یک شهر زیر پایم خودنمایی می کند.ساختمان ها چه کوچک.اشکال هندسی چه منظم و کنار هم چیده شده آنان همان زمین های زرعتکاری هستند.چه زیبا بیشتر که اوج می گیرم رشته ای به هم بافته شده سر از خاک بیرون زده. عبور می کنم و دیده گانم می بیند آنچه را پیش روست.لکه های سپید بر دامنه ها.من گذر می کنم از میان یک ابر و تمام قدرتم را درون مشتهایم گره می زنم.آنطرف تر روستایی است کوچک.یک دامنه سرسبز به کویر که می رسم کمی خستگی بر من غالب است ابری نیست تا دقایقی همدم شویم.دست تکان می دهم برای که؟

همان دیو سپید پای دربند چه با شکوه و پاک.هیبتش باعث شگفتی من دورتر از آنم که دیداری تازه کنم سلامی از دور همین مرا بس.و باز به راه می افتم.یک پهنه سبز در امتداد یک خط ساحلی.نگاهم را به راست می گردانم.خزر نامی است این آبی بی کران.شوق می گیرم دسته ای از پرندگان مهاجر از کنارم عبور می کنند چند کلمه بین ما رد و بدل می شود و باز تنها می شوم تنها همانند تک بلندای یک سرزمین یک اوج یک طنین پر تپش یک خاک پاک...

گذار می کنم و مصلوب این قسمت از هستی آفریدگارم می شوم.باد سرخ از میانه ام می گذرد و مرا متعجب می سازد!باد سرخ شتابت برای چیست؟سوالم را با نگاهش پاسخ می گوید.یک پهنه سفید یک خط یک مرز.چه می تواند باشد.باد سرخ به سمت غرب نشانه می رود و مرا با کنجکاوی ام یکه می گذارد.کمی سقوط می کنم و حال باورم نخواهد بود که روزگاری این دشت سپید دریاچه نام داشت به هر طرف سر می کشم تقلا می کنم.سودی ندارد 

و حال با تالمی باطنی به اولین فصل سفرم می رسم.


دو تا شد قامتم همچون کمانی


باد گرم حضورم را خوش آمد می گوید و من درک خواهم کرد که جایی برایم نخواهد بود در سرزمینی این چنین.پرتو سوزناک آن شعله ور بی همتا می سوزاند جان و تنم را.باد گرم همراهیم خواهد کرد تا فصل دوم سفرم.

یک شهر نسبتا شلوغ با چندین قوم و فرهنگ به همراه یک بلندا پر از خاطره یک شب "سر" نام داشت کمی آن طرف تر یک کلیسا با یک در آهنی یک حیاط کوچک و سبز یک قدیس یادگار شیرین بانوی زیبای خسرو پرویز.من اینها را می بینم.شعله یک شمع یک انسان دنیایی از انسانیت.من باد شرقی هستم و گذار می کنم از این سرزمین.دردناکتر از یک فاجعه گذار از یک دیار به دیاری دیگر در کنار یک شوره زار که دیر زمانی پیش رنگ داشت و رونق فراوان.با دوستم باد گرم صحبت می کنم و تسکین نمی یابم و برنمی تابم.باد گرم از زمان رفتن فلامینگوها می گوید و بغض آشکارش را پنهان می کند از کشتی به شوره نشسته از درنای تنها از یک پل میان گذر از اسلامی و قویون داغی اشک و آرزو اسپیر تهی از حرف از زبان یک آرتمیا.حرف های باد گرم مرا می سوزاند و به عمق می برد...من در جاده شرق خاطره میهمانم.


دریغ و درد که احساس سینه سوزم را        نمیتوانم از این خوبتر بیان کردن


پهنه سبز-عکس از وبلاگ غریبه


بعد از ظهر یک روز است و من به فصل دوم سفرم رسیدم.ابری از گرد و غبار دور شهر را پوشانده نزدیک می شوم می گوید از کشور همسایه آمده.میهمان ناخوانده این دیار که می آزرد آدمیانش را.همانهایی که قلبشان به وسعت یک وطن است پاکترین نهادها را از آن خود دارند نیکند دستانشان نشان دنیایی تلاش و مشقت است.بر فراز شهر می  گردم و سرک می زنم.پیرمردی در سراپرده یک بازارچه چای می فروشد و  میهمان می کند چند مسافر را.از بالای طاق به زیر می روم و کنار آنان می نشینم و بی صدا بوسه می زنم بر دست های پیرمرد.باد غربی از راه می رسد او دوست و یار قدیمی همه ماست.یک مکان چند انسان آمده از دور دستها راهی سه کانیان و من به همراه باد غربی  طبق یک وعده نه چندان دور جلودارشان می شویم.کوه های سر به افلاک زده یک دریاچه یک سد یک دوست یک ترانه ناب.زمزمه باد غربی از گذشته این دیارهنوز هم صدای شلیک گلوله یک انفجار مهیب یک مادر داغدار یک خون یک تپش شنیده می شود.مرا رها کنید درتاریخ این دیار...

خسته که می شوم به خواب می روم و در آغازین لحظات روزی دوباره فصل سوم سفرم را آغاز می کنم از باد غربی خداحافظی کرده و به راه می افتم.در این بخش از سفرم همراهی می کنم کسانی را که دیرزمانیست می شناسم.من باد شرقی هستم و راه دوری را آمده ام برای تجدید یک دیدار.دیداری از جنس قلم.


   دردآشنا-عکس از اکبر چلوئیان


ساعت 8 صبح کمی بالاتر از زمین کنار یک ستون برق در حاشیه خیابان منتظر می مانم.راهی نیست همین محمد یار است بعد از سولدوز با یک تپه باستانی در میانه یک تاریخ.از فراز که می نگرم همگی در محوطه این اثر جمع شده اند و طنین موسیقی فولکلور در لحظه به لحظه این مکان جای دارد.یکی پای کوبی می کند آن یکی ثبت می کندش یکی دیگر وصف می کند دیگری فکرش در جایی دیگر است و من باد شرقی هستم و می نگرم از آسمان بر هر آنچه روی زمین است...


     په حسنلو-محمدیار-عکس از احسان بشیرگنجی


رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم      تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم



عبور می کنیم از زمان مکان برای وصال برای دیداری نو برای نقده برای محمد.پلکانی سنگی در محیطی دایره وار و نقش بسته بر زمین پیکر یک دوست یک یار یک انسان.مینگرم بر چشمان خیس یک دوست بر بغض فرو خورده یک دردآشنا بر نگاه پر مهر یک برادر بر قلب پر از ضربان یک استاد بر دستهای پینه بسته اش بر تراشیده یک سنگ آنطرف تر مادری خفته به خاک به نزدیکی یک جوی به درخت.بیشتر اوج میگیرم و در آن دوردست محمد را می بینم که نگاهش را بر زمین دوخته و قطرات اشک بی هیچ صدایی از گوشه چشمش فرو می غلتد و چیزی را زمزمه می کند که من نخواهم فهمید.محمد تمام خاطرات تلخ و شیرینت را مهربانیت را عاشقانه هایت را مهمان بودیم.سپاس.سپاسی بی کران بر تو و هم خونی هایت...


    ادای احترام-مقبره اوراز-عکس از احسان بشیرگنجی

بادها هیچگاه در سرزمینی میهمان نخواهند بود اما این دیار مرا برای ماندن فرا می خواند.مجالی نیست باید رفت.تو بمان همیشه بمان در بطن خاطرمان یادهامان...محمد جان بدرود تا سلامی دیگر.

دوستانم را می بینم درون یک چهارگوشه سبز میهمان خویشان محمد هستند.چرخ می خورم و طولی نمی انجامد که دوباره راهی می شوم.یک جاده به وسعت یک دنیا زندگی یک پیرانشهر یک قندیل یک سرزمین ناب.من باد شرقی هستم و این بار از فراز قندیل نگاه دارم.خیلی سریع برمی گردم و همپا می شوم.اینجا جنگل های پردانان است اینان یک رسته هستند از درون مایه کوهستان به رنگ آبی روشن.


یا رب این قافله را لطف عزل بدرقه باد


      روحت شاد-عکس از امیرحسین ناظمی

روی شاخه درختی می نشینم برای لختی استراحت.خاک خوب میهمان شده در دوردست ها دومانی می بینم یک صخره کمی جلوتر به رنگ تیره آسمان پر تپش یک کوهستان حقیقت.محو تماشا می شوم در خاطرم می ماند لحظه به لحظه را.نگاهم رو به بالا ماه هنوز لبخند می زند.آنطرف تر رودی جاریست.سرچشمه اش از بالادست می باشد یک آبشار با ندای کوهستان یک سمندریک نگاه از دور.من به یک لبخند قانعم.یک محوطه باز چادرهای رنگارنگ یک کلاغ نشسته بر شاخه یک درخت.برج سینا را نمیبینم باید کمی اوج بگیریم.من همانجا هستم روی شاخه یک درخت.دوستی هاشان پابرجا این چنین آدمیانی با یک چنین سرشتی.شب را میهمان باد جنگلی خواهم بود با یک دنیا ستاره یک ماه کامل.صدای خنده و شادیشان پایکوبی و آوازشان سر می کشد و در تاریکی شب حل می گردد و سکوت و دیگر هیچ.


ایران را بگردیم-کوهنویس اخلاق-عکس از وبلاگ غریبه


بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین    


سحرگاهان کوهستان سرد است و ترنم تازه یک روز خوب را نوید می دهد.همانند ماگما قوس می خورم  شکل می گیرم از باد جنگلی خداحافظی می کنم و در دل برای پایان این فصل از سفرم غمی نهفته دارم.عبور از چند قدمی یک رودخانه یک حمایت یک خنده از ته قلب یک عکس یادگاری یک قلب رئوف یک لقمه نان یک سایه سرد یک جاده عریض چند زن روستایی یک مسجد چند راز و نیاز یک دل پاک و گرمای هوا.آن سوی جاده روی یک تیرچراغ برق نشسته ام و گذر چند اسب سپید گله گوسپندان دو گاو شیر ده را به نظاره نشسته ام.سردشت 65 کیلومتر.نامش را که می شنوم به ناگاه مظلومیت پنهان مردمانی در خاطرم می آید که دست مایه شدند.به انتهای این فصل از سفرم نزدیک می شوم.لحظه بدرود چند نفر با هم سخت می گذرد.من باد شرقی هستم و بودنشان را خواهانم.


یاران همنشین همه از هم جدا شدند            مائیم و آستانه دولت پناه تو


یک جمع-عکس از وبلاگ غریبه

بدرود در کنار یک جاده با انحنای فراوان یک بغض سر باز کرده چند مرکب آهنین یک خورشید فروزان یک طاق نیلی یک پایان خوش و بدرود ای سرزمین خوبان و پاکان ای گوشه ای از خاک وطنم ای جاودانه سرزمین ایستادگی ای شایسته بودن و بدرود دوستان خوبم شاید دیری نباشد که در آب پخشان های البرز یا ستیغ های زاگرس یکدیدگر را ملاقات کنیم به خدا می سپارمتان به دشت های سبز به دریای خزر به خلیج همیشه فارس به دعای یک صیاد پیر به کاشی های فیروزه ای حوض خانه مادربزرگ به شبستان مسجد آقا بزرگ به تپه ماهور های مرنجاب به تنگ چوگان به معبد آناهیتا به یک کاروانسرای سنگی به آبشار آب سپید به نگاه رمز آلود یک صوفی به کوشک بهرام به دخمه فخریکا به دریاچه تخت سلیمان به محراب اولجایتو به زیگورات چغازنبیل به یک ابه...


پایان

**********

پ.ن.1-جاتون خیلی خالی بود:غار سنگ کوه-ورجین-چرا کوهنوردی؟-کوه قاف-قافلانتی میانه-آیاز-دیواره بلند و انگشتان سرما زده-آناپورنا-رقص طوفان-کیانو و ...یاد همتون بودم.

پ.ن.2-بعد از اینکه برنامه دالانپر کنسل شد در ادامه سفر من به همراه دو دوست خوبم محمد گائینی و مهدی حسینی راهی ارومیه شدیم...بماند که بعضیا هم ارومیه بودن...

پ.ن:3-آقا برگشت من هم ماجرایی بود برای خودش.

پ.ن.4-لغت غالب برنامه:کنسل

پ.ن.5-ببخشید که مجبور شدم یه سری عکس با ذکر منبع کش برم البته اونم نه از همه...

پ.ن.6-یاد و نامتان جاودانه : عباس جعفری-سوران عبدالهی-ساجده کشمیری عزیز.


******

با تشکر و سپاس فراوان از:

کانون اوراز مهاباد

فرید صدقی

رامیارکاردار

احسان بشیر گنجی

جواد حاجی زاده

محسن اله ویسی(عکاس و فیلم بردار)

ابراهیم خاتمی(سرقدم و راهنما)

منصور قادرزاده

شهرداری مهاباد

دانشگاه آزاد مهاباد

گروه موسیقی فولکلور

نماینده محترم مردم نقده

هیئت کوهنوردی پیرانشهر

خانواده محترم اوراز

کیان-کسری-آرش-شوانه-دیاکو-هیوا-رضا محمد-سید رضا


و تمام کسانیکه در اجرای این برنامه به نحوی یاری رساندند


********

و سپاس برای حضورتان:

حسن نجاریان

حسین قربانی

علی برنجی

کاک معروف

کیومرث بابازاده


*******

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 21:12  توسط الهه حمیدی  |